سردار ایوانی در کنار برادران شهید امیر و حسین اشک تلخ

حسین در سال ۱۳۳۶ و امیر در سال ۱۳۳۸ متولد شدند . برادران شهیدم حسین و امیر هر دو دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در شهر کرمانشاه گذراندند . حسین بعد از اخذ دیپلم وارد نیروی هوایی شد و به عنوان خلبان استخدام شد . شهید امیر هم پس از اتمام دوره راهنمایی وارد دبیرستان صنعتی مسجد سلیمان شد من ابتدا می خواهم این نکته را عرض کنم چطور شد که تحولی در اینها بوجود آمد و بدنبالش تحولی در محیط خانه و محله و سرانجام به فیض عظیم شهادت ختم گردید را بیان کنم .

در سال ۵۵-۱۳۵۴ بود که بعد از واقعه قم که در تاریخ ۱۹ دی ماه با جمله رژیم پهلوی به  حوزه علمیه قم صورت گرفت که بعد از آن روحانیت شهرستان اهواز مراسم چهلم شهدای قم را برگزار کردند این مراسم همزمان با روزهای ۵ شنبه و جمعه تعطیلی دانشجویان هنرستان صنعتی شد و دانشجویان از جمله امیر به اهواز آمدند .

امیر هنگامی که یک تجمع را می بیند داخل مسجد میشود روحانی که بالای منبر بود شروع به سخنرانی در رابطه با جنایت رژیم منحوس شاه نمود و بعد شروع به توزیع کردن عبا و عمامه های خونین طلبه های شد که در قم به شهادت رسیده بودند امیر نیز این وضعیت را می بیند از همان جا خداوند یک تحول قلبی در امیر ایجاد می کند و بلافاصله از آنجا حرکت کرد و به سمت باختران آمد با توجه به شرایط خفقان و استبداد و بی اطلاعی مردم از جنایات رژیم امیر ابتدا شروع کرد و یک نامه برای حسین ( برادرش ) نوشت مبنی بر اینکه حسین به باختران بیاید لازم به ذکر است وقتی این عمل امیر بررسی می کنیم می بینیم که مثل زمان پیامبر دعوت را ابتدا ار خویشان و دوستان و نزدیکان خود شروع کرد و آنها را در رابطه با جنایت رژیم منحوس بیدار کرد .

امیر ساعتها با حسین بحت کرد و هر دو به این نتیجه رسیدند که باید در مقابل این جنایات رژیم شاه سکوت نکنند و کاری انجام دهند . اولین کار این بود که ادامه خدمت ندهند و شروع کردند به غیبتهای طولانی که یا منجر به اخراج آنان شود و یا اینکه مشخص شود به خاطر یک حرکت سیاسی است البته در آن زمان هنوز تظاهراتی در شهر باختران انجام نشده بود.

امیر و حسین شروع کردند اولین هسته ها را در محل درست کردند و در محل برزه دماغ بچه ها را آماده کردند و زمینه های ایجاد هسته های محلی را برای یک حرکت عمومی آماده کردن ایجاد کردند البته با این مسئله به شکل تشکیلاتی برخورد کردند و در جذب نیروها احتیاط می کردند امیر بعد از راه انداختن این هسته ها بدونه استثناء در پخش و توزیع اعلامیه های امام از روز اول تا پیروزی انقلاب نقش اساسی داشتند ( این را از این جهت نمی گویم که چون برادرم است بخاطر اینکه بدانید شهدا چه بودند و چه کردند ) امیر و حسین شروع به گسترده کردن هسته ها در محله های مختلف کردند . در جریان ۱۷ شهریور عمدتا” حضور فعال در تمام صحنه ها داشت که حتی خود شهید ( امیر) یک بار تیر خورد و چند بار از ناحیه سر و دست با ضربت پاتن و …. مجروح شده بود .

صفات اخلاقی که بیشتر حائز می باشد این است که خود شهید امیر از نظر جسمی یک وضعیت خوب داشت چون رشته ورزشی اش هم کشتی بود وضع بدنی خیلی خوبی داشت میخواهم عرض کنم که از زمانی که او بیدار شد ( نسبت به جنایت رژیم منحوس شاه ) تا روز شهادت شاید بدون اغراق غریب حدود بیست کیلو از وزنش با روزه ها کم کرد و اعتقادش این بود و می گفت که ما تا این گوشت و پوستی که از جیره های غذای شبانه روزی هنرستان صنعتی رژیم شاه صرف شده و باعث شده که سلولهای بدنم بدین شکل در آمده تا زمانی که این وزن به وزن سابق بر نگردد من شهید نمی شوم چرا که معتقد بود کناره جسمش این است . هنگامی که در منزل تشریف داشتند دائما” کنار معواج السعادت ، نهج البلاغه ، قرآن و….

آنچه برایم جالب بود این بود که شهید امیر و شهید حسین عمدتا” وقتی که دوتایی می نشستند قرآن مطالعه می کردند بطوری که یکی آیه می خواند دیگری معنی فارسی آن را به نوبت بهمین طریق و شاید یک یا دو ساعت با یک سوره قرآن مانوس می شدند . روحیات معنوی که در نماز شب و سجده های طولانی در نماز های اینها بماند اما نکات عمده از نظر اخلاقی : یک مادر وقتی که فرزندش می خواهد به جبهه برود نگران می شود و با یک نگرانی امیر و حسین را بدرقه مینمود من یادم است که من خود شهید امیر مکررا” این جمله را با قوت قلب می گفت که من الان می روم بیرون شهید نمی شوم برعکس خیلی ها که می گفتند ما معلوم نیست برگردیم ولی او اطمینان داشت من احساس می کردم که او شهادت  را بنحوی دیده که خودش می دانست که زمینه آن برایش نیست و به آن حد نرسیده که خداوند او را پذیرا باشد خودش نیز صریحا” می گفت که من الان بروم بر می گردم و می دانم شهید نمی شوم یعنی شهادت با یک دید بالایی نگاه می کرد ولی درست در جریان رفتنشان به سنندج که خود من هم آنجا بودم یادم می آید که خود شهید امیر این حرف را به من زد که ما رفتیم و دیگر بر نمی گردیم یعنی اطمینان داشت این بار شاید آن زمینه ها درش بوجود آمده بود یادم می آید در آن زمان که من حدود ۱۷ سال داشتم ازش پرسیدم ( البته به شوخی ) وصیتی چیزی نداری امیر سه بار این جمله را تکرار کرد خودسازی فقط می گویم خودسازی ، فقط می گویم خودسازی یعنی اینقدر به این مطلب توجه داشت و این شرایط خودسازی درش بوجود آمده بود که می دانست الان شهادتش مورد پذیرش خداوند است .

در جریانات انقلاب از جمله حمله به کاخ استانداری ، حمله به زندان دیزل آباد و غنیمت گرفتن سلاح و کلا” در تمام ( بیشتر ) شرکت داشت مگر مواقعی که مجروح بود و تیر خورده بود که در منزل مجبور بود استراحت کند . در آن ایام ( اوائل انقلاب ) نگهبان که بود مادرم غذا برای آنان درست می کرد شهید حسین به خودم می گفت این را توفیق الهی بدان و از خدا سپاسگزار باش . با این دید وقتی انسان نگاه به روحیات بچه ها می کند که انجام خدمات را یک توفیق الهی می دانستند و می دانستند که هر چه زجر و زحمت بیشتر باشد توفیق بیشتری شامل حالشان شده و زمانی که با این دیدگاه جلو می رفتند مسلما” هر چه مشکلات بود به زبری آسیاب می گرفتند و به نرمی هضم می کردند .

در جریان ۱۸ بهمن که گارد حمله کرد به نیروهای تهران من یادم هست در باختران ماشینها شروع به سر و صدا و شادی کردند ( هنوز انقلاب پیروز نشده بود ) شهید حسین یک جمله با خط درشت نوشت و آن را در محله مان نصب کرد و بعد از نصب این اعلامیه خودش به تهران رفت مضمون آن جمله این بود تهران در خون ، ما در شادی چرا ؟ و دیگر نیامد تا حدود ۲۴ و ۲۵ بهمن بعد از پیروزی انقلاب توسط

           گروهی و امام مراجعت اسلحه و امکانات هم با خودش از تهران آورده بود به طبع چون اینها اول چون هسته های اولین تشکیل داده بودند هسته ها شکل مسلمانه به خود گرفتند و در واقع شکل گرفتن سپاه پاسداران در این منطقه از خود این گروه شروع شد .

۲۷ اسفند زمانی بود که هنوز رفراندم جمهوری اسلامی انجام نشده بود یعنی حدود ۱۵ روز مانده بود به رفراندم خود نظام دولت موقت که در راس اجرایی نظام بود یک دولت محافظ کار که یقینا” منتخب استکبار جهانی بودند و از طرفی از شمال غربی به پایین بدونه استثناء شهرها بدست منافقین مسلح تصرف شده بود و کردستان و بخش عمده ای از آذربایجان از دست رفته بود در جریان حمله منافقین ژاندارمری ، ارتش ، حتی صدا و سیما و … سقوط کرده بود و کلا” بدست منافقان افتاده بود و کلا” وضعیت کردستان در آن زمان مانند وضعیت کردستان فعلی رژیم عراق و حتی بدتر چرا که نظام آن زمان هم دچار بحران بود .

در ۲۶ اسفند سال ۵۷ طی پیامی که به ما در پادگان خضرزنده دادند به این مضمون که اگر لشکر ۸۱ سقوط کند باید به عواقب بعدی یعنی پیشروی به سمت باختران باید انتظار داشت یاد م می آید بیست نفر بیشتر بودیم وقتی که این پیام آمد که نبرد باید در درون پادگان سنندج ادامه یابد جاده های      و ارتباطی کلا” قطع شده بود و با پیام امام خمینی بر اینکه کردستان باید از وضعیت فعلی خارج گردد و شهید سید جعفری که در آن زمان فرمانده سپاه بود بیان داشتند که ما یک حلوای شیرینی برای مشتاقانش در نظر داریم این حلوا در کردستان است همه آنهایی که می خواهند شهید بشوند باید به کردستان بروند بعد از اینکه این را گفت بچه ها همه شعار ما سرباز توایم خمینی گوش به فرمان توایم خمینی را سر دادند بعد ایشان فرمودند ما همه کس را نمی فرستیم یقین دارم که کسانی که به کردستان بروند بر نمی گردند . چون ما هیچ ارتباطی زمینی نداریم اینها را با هلی کوپتر پیاده می کنیم و به خدا می سپاریم بعد ایشان تشریح کرد که کمیته سقوط کرده و شاطر محمد روحانپور ( که از برادران و دلاوران ماست و بنام منطقه کردستان بودند و کسی بود که سالهای سال بیرق امام حسین (ع) را در آن منطقه علم می کرد ) و پسرش شهید شدند و مجموعه کمیته به سکوت کشیده شد و آخرین سنگر پادگان سنندج است که دارد سقوط می کند و ……

و گفت که همه کس را نمی بریم و چند نفر را انتخاب کردند برای جدا کردن بچه ها اکثر خودروها پر شد من یادم می آید که آقای ایوانی و گردانی می آمدند بچه ها را می کشیدند بیرون شما نباشید ، شما باشید. هنگامی که به آسایشگاه رفتم دیدم که شهید امیر و کرم طهماسبی روی یک تخت مشغول مطالعه هستند یکی معراج السعادت می خواند ودیگری نهج البلاغه . یک آرامش خاصی داشتند علی رغم هیجاناتی که ما داشتیم . خلاصه اینکه ۲۷ نفر از بچه های باختران با دو فروند هلی کوپتر در پادگان سنندج خالی بود شدند . با توجه به کمبودهای زیاد ( از جمله غذا و …) و همچنین روحیه پایین ارتش بطوری که فرمانده پادگان آمد و گفت آنچه که امکانات است همه در اختیار شما . بچه ها با اعتقاد به پیروزی ، سریع شروع به سازماندهی نیروها کردند ( با توجه به تجاربی که در تشکیل هسته های ضد طاغوت داشتند ) و رزم خانه به خانه آغاز میگردد . روز ۲۸ شهید شاهرضایی از ناحیه پهلو مجروح میشود و بعلت عدم امکانات جابجایی و پزشکی بعد از یک روز خونریزی به شهادت میرسد . صبح ۲۹ در ادامه رزم خبر می دهند که یکی شهید شده بعد شهید کرم طهماسبی و … می رسند می بینند که امیر شهید شده وقتی با شهید کرم طهماسبی خودم بعدا” صحبت کردم گفت :(بعد از ۲۴ ساعت در یک جایی کمی کشمش مخلوط با خاک پیدا کردیم و با توجه به گرسنگی شدید آن را بین همگی تقسیم نمودیم خوب این از روحیه بالای بچه ها بود که در شدت گرسنگی از چیز کمی ( جیره غذایی ) نیز پیدا می کردند حتما” باید با دیگران آن را می خوردند) وقتی که ما رسیدیم روی سر شهید امیر دیدیم که لحظات آخراست و خود شهید حسین نظاره گر این لحظات بود و اولین کاری که کرد این بود که سلاح امیر رابرداشت و گفت آگر بخواهیم ادامه دهنده راهش باشیم باید سلاحش را زمین نگذاریم .

غروب یک هلی کوپتر برای بردن جسدها آمد خود برادر ایرانی تعریف میکرد که وقتی به شهید حسین می گویند که همراه شهید امیر برو ( با توجه به اینکه این دو یک روح در دو تن بودند) قبول نمب کند و با اعتقاد می گوید نه من نمی روم این راه باید ادامه پیدا کند . بیشتر هم شهید حسین به دنبال وصل به شهید امیر بود که آن هم به وسیله شهادت یعنی شهادت یک پلی بود برای وصل این روح شاید تعبیر من این بود که شهید حسین نمی توانست به خودش بقبولاند که روحش در جسمش روی زمین ولی روح امیر در ملکوت اعلی باشد و دنبال وصل شدن این روح به آن روح بزرگ بود بار آخر این جمله را با امیر گفت بعد از اینکه دستش را به پوتین های شهید امیر کشید گفت که منهم می آیم انشاء الله . من هم می آیم ( منظورش همان شهادت بود ) صبح روز بعد برادر عزیزمان امیر سالمی ( که در اوائل جنگ مفقود شده ) و حسین ادامه می دهند روز سوم درگیری بود که بچه ها به علت فشار کار و خستگی یک حالت نیمه استراحتی داشتند . این دو به سمت خانه های ژاندارمری و بعدها که     از امیر سالمی پرسیدم تعریف کرد که ما ( هر کدام یک پیت زیر پاهایمان بود که روی آن می رفتیم و از پنجره تیر اندازی می کردیم ) ما بعد از چند ساعت رزم نزدیک من یک صدایی شنیدیم و دیدم شهید حسین به پشت به زمین خورده چون قسمت قلبش خونی بود وقتی که رسیدم بالای سرش و گفتم چیزی نیست دستت تیر خورده با یک حالت تبسمی از همین دریچه ای که تیراندازی می کردیم یک نگاهی کرد و آهی کشید و چشمایش را بست من اول فکر کردم شاید به علت خونریزی بیهوش شده ولی وقتی که خوب دقت کردم دیدم نفس نمی کشد و شهید شده بچه ها را صدا زدم که بیائید حسین شهید شده .

هنگامی که ما به هوانیروز رفتیم همراه شهید حسین ۲۱ شهید ارتشی نیز آورده بودند کسی که به همراه شهدا آمده بود به من گفت که وقتی خبر شهادت دومین برادر هم در پادگان پیچید بحدی تحول روحی به وجود آمد که همه نیروی ارتش می گفتند که اینها علیرغم اینکه در باختران بودند ولی با هلی کوپتر به کمک ما می آمدند و با توجه به شهائت امیر ، حسین با او برنگشت و گفت تا پایان جنگ می مانم و همین امر انگیزه شهادت را نیز در آنان بوجود آورد .

آنچه می خواهم عرض کنم این است همانطور که شهادت طلبه ها در قم همین انگیزه را در امیر و جمع کثیری از مردم ما بوجود آورد ما می بینیم خود اینها نیز ولو در یک منطقه می رود جغرافیایی مبدا پادگان سنندج این انگیزه را ایجاد کرده بودند که ۲۱ نفر ارتشی هم بعد از حسین شهید شده بودند یعنی موج پاکسازی بشدت هم از طرف بچه های ارتش به سمت ضد انقلاب بطوری بود که بچه ها می گفتند دیگر هیچ کس به فکر زنده مانده و زنده برگشتن نبود . شهید حسین را آوردند من لازم می دانم خاطره ای در رابطه با همین قضیه بیان کنم وقتی جسد شهید امیر را آوردند مادرم رحیه خیلی بالایی داشت بحمد ا… چون آن سازندگی را خود امیر و حسین درش بوجود آورده بودند که مادرم در این راه میروم و شهید می شوم و اینقدر هم این راه را ادامه دادند تا وصل شهادت شدند خوب در آن روزهای اول که سیل جمعیت می آمد برای تشریک یک مساعی با خانواده شهدا ، مادر من خوب استقبال می کرد تا روز آرامش یعنی درست پنج شنبه یک روز بعد از دفن شهید ما در ساختمان مردها بودیم که خبر دادند مادرت ناراحتی قلبی پیدا کرده تعجب کردم چون مادرم سابقه قلب درد نداشت حدود ساعت ۹ ربع کم صبح بود که ایشان را به بیمارستان بردیم یادم هست وقتی که من پیش ایشان رفتم هنوز فاتحه سوم امیر گرفته نشده بود گفتم شما که الحمدا… روحیه ات خیلی خوب بود و گفت نمی دانم همین جور یک دفعه قلبم تیر کشید اصلا” دست خودم نبود . بعد که شهید حسین را آوردند فهمیدم درست ساعت ۹ ربع کم آن روز گلوله به قلبش خورده بود یعنی گلوله قسمت بالای سینه را شکافته به قلب رسیده بود و از پهلو خارج شده بود .

لازم می دانم این نکته را عرض کنم که حضرت امام (ره) فرمودند که ما مثل حسین (ع) در این جنگ وارد شدیم و باید مثل حسین در این جنگ به شهادت برسیم حال در کربلا هم حسین همین بوده ( البته نه اینکه بخواهم تشبیه کنم این جسارت به ساحت مقدس اهل بیت است ولی بخاطر تصدیق طریق جمله امام می گویم) یعنی آن لحظه ای که آخرین تیر را به سینه امام حسین (ع) میزنند همزمان در خیمه ها حضرت زینب (س) آن احساس بهش دست می دهد همه اینها نشأت گرفته از فرهنگ اسلامی ما است و من از خداوند متعال استدعا دارم که انشاءالله سرنوشت شهدای اسلام را برای همه ما قرار بدهد و توفیق ادامه راهشان را نصیب ما بکند و ما را انشاء الله                   و خون مطهرشان قرار دهد .

/ 4 نظر / 144 بازدید
وبسايت اصفهان من بزرگترين نيازمنديهاي رايگان کشور

خوشحال ميشم به منم سر بزني! يک سيستم وبلاگ دهي جديد را باش آشنا شدم امکانات خوبي داره اونجا هم ميتوني وبلاگ بزني پارس بلاگ دات ايکس واي زد parsblog دات ايکس واي زد parsblog دات xyz [گل][گل] -------------------------------حالا چند تا آگهي بازرگاني-------------------- تبديل وب لاگ شما وبلاگنويس محترم به يک وب سايت با کمترين هزينه هاست رايگان يک ساله هديه من به شما شما فقط هزينه ثبت دامين مورد نظر خود را براي يک سال بدهيد و هاستينگ رايگان داشته باشيد براي کسب اطلاعات بيشتر با اي دي من در تلگرام مکاتبه کنيد @updap -------------------------------------------- بزرگترين آپلود سنتر براي ايرانيان امکان کسب در امد روزانه از تعداد دانلود فايل هاي شما همين الان با مراجعه به وب سايت زير اکانت خود را بسازيد updap دات کام آپ دپ دات کام ---------------------------------------------------------- يک سايت رايگان براي ارسال آگهي هاي شما بزرگترين سيستم نيازمنديهاي رايگان ايران همين الان آگهي خود را منتشر کنيد esfahan.me

طراحی سایت

سلام. اگه خواستید وبلاگتون رو به وب سایت تبدیل کنید، با ما تماس بگیرین. http://www.golha.net